تبليغاتX
تمنای عارف

بازی در صحنه

 

در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی

و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام.

می گویم میان ما چیزی ما نبوده است

تنها برای اینکه از درد سر به دور باشم.

شایعات عشق را با آن شیرینی تکذیب می کنم

و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم.

احمقانه اعلام بی گناهی میکنم.

نیازم را می کشم بدل به کاهنی میشوم.

عطر خود را می کشم و

از بهشت چشمان تو می گریزم

نقش دلقکی را بازی میکنم عشق من

و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم.

زیرا شب نمی تواند حتی اگر بخواهد ستارگانش را نهان کند

و دریا نمی تواند حتی اگر بخواهد

کشتی هایش را.

 

*نزار قبانی*

 از کتاب *در بندر آبی چشمانت*

!! نوشته شده توسط آنا | 6:3 بعد از ظهر | جمعه پانزدهم آبان 1388 •

مرو ای دوست


مرو ای دوست

مرو ای دوست

مرو از دست من ای یار

که منم زنده به بوی تو.به گل روی تو

مرو ای دوست

مرو ای دوست

بنشین با من و دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من

تو که خاموشی بی تو به شام و سحر چه کنم؟!با غم تو!!



مر و ای دوست

مرو ای دوست

مرو از دست من ای یار

که منم زنده به بوی تو

به گل روی تو

بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل

بنشین تا برسم مگر به شب موی تو

تو نباشی چه امیدی به دل خسته من؟!

تو که خاموشی بی تو به شام وسحر چه کنم با غم تو؟!

چه کنم با دل تنها که نشد باور من

تو و ویرانی!

خاموشی!

کوهم مگر !! چه کنم با غم تو؟!



چه کنم با دل تنها؟!!

چه کنم با غم دل؟!!

چه کنم با این درد؟!!

دل من ای دل من...





ای خدای من..

امروز خیلی دل تنگ بلند بالا یاور مامان فرزانه مهربون بودم.از خدا برای این عزیز صبر می خوام.

کاش پیشمون بود و به این زودی از دستش نمی دادیم...هر چند که من معتقدم هنوز در کنارمونه.امروز تو زمین خیلی کمکم کرد مرسی آیدین عزیز.این پستم مخصوص تو هستش نازنین.

دوستای گلم بی زحمت برای شادی روحش فاتحه بخونید.

!! نوشته شده توسط آنا | 5:11 بعد از ظهر | سه شنبه پنجم آبان 1388 •

...

اگر به خانه‌ي من آمدي

- برايم مداد بياور، مداد سياه - مي‌خواهم روي چهره‌ام خط بكشم - تا به جرم زيبايي در قفس نيفتم

- يك ضربدر هم روي قلبم تا به هوس هم نيفتم!

- يك مداد پاك‌كن بده براي محو لب‌ها - نمي‌خواهم كسي به هواي سرخيشان، سياهم كند!

- شخم بزنم وجودم را ... بدون اين‌ها راحت‌تر به بهشت مي‌روم گويا!

- يك تيغ بده موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد - و بي‌واسطه‌ي روسري كمي بينديشم!

- نخ و سوزن هم بده، براي زبانم - مي‌خواهم بدوزمش به سقف ... - اين‌گونه فريادم بي‌صداتر است!

- قيچي يادت نرود - مي‌خواهم هر روز انديشه‌هايم را سانسور كنم!

- پودر رختشويي هم لازم دارم - براي شست‌وشوي مغزي - مغزم را كه شستم، پهن كنم روي بند - تا آرمان‌هايم را باد با خود ببرد به آن‌جايي كه عرب ني انداخت

- مي‌داني كه ؟ بايد واقع‌بين بود!

- صدا خفه‌كن هم اگر گير آوردي بگير - مي‌خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب - و برچسب عاشقي مي‌زنندم - بعضم را در گلو خفه كنم!

- يك كپي از هويتم را هم مي‌خوام - براي وقتي كه کسي به قصد ارشاد - فحش و تحقير تقديمم مي‌كنند!

- تو را به خدا اگر جايي ديدي حقي مي‌فروختند - برايم بخر تا در غذا بريزم ... - ترجيج مي‌دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورم!

- و سر آخر اگر پولي برايت ماند - برايم يك پلاكارد بخر به شكل گردنبند - بياويزم به گردنم و رويش با حروف درشت بنويسم : - « من يك انسانم، من هنوز يك انسانم، من هر روز يك انسانم !!!

!! نوشته شده توسط آنا | 3:45 بعد از ظهر | جمعه یکم آبان 1388 •

یادم باشد...

 

 یادم باشد جواب كین را با كمتر از مهر وجواب
دو رنگی را با كمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سكوت كنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاك زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست…
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن
به دنیا آمده ام … نه برای تكرار اشتباهات گذشتگان
….
یادم باشد زندگی را دوست دارم
….
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان
بی زبانی كه به سوی قربانگاه می رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
….
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه دوره گردی
كه از سازش عشق می بارد به اسرار
عشق پی برد و زنده شد
….
یادم باشد سنجاقك های سبز قهر كرده
و از اینجا رفته اند… باید سنجاقك ها را پیدا كنم
یادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم
….
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر كس
فقط به دست دل خودش باز می شود

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
….
یادم باشد زنده ام

..................................................................................

سلام.

از مهربونیای شما دوستای گلم واقعا ممنونم...

دلم براتون خیلی تنگ شده بود

بهترم شکر خدا...

دانشگاهها هم که باز شده...درسام نسبت به قبل سخت تر شده...باید بیشتر بخونم.

برام خیلی دعا کنید.

باشگاه ام رو عوض کردم.به مراتب بهتر از اون یکی باشگاهی که میرفتم.

هر روز یا باشگاهم یا دانشگاه بنابراین فقط جمعه ها فرصت دارم بهتون سر بزنم.تنهام نذاریدا

شاد باشین

!! نوشته شده توسط آنا | 2:27 بعد از ظهر | جمعه هفدهم مهر 1388 •

 

 

...

پای آن بانیان سبز تنومند

وعبارتی که به ییلاق ذهن وارد می شود:

وسیع باش و تنها و سر بزیر و سخت...

...

 

پیوست ۱:یه مدتی نیستم به مدت ۱ ماه شاید هم بیشتر.احتیاج به استراحت دارم شدید.

مواظب خودتون باشین خیلی ...

ایشاالله برای تولد بلاگ بر می گردم...

!! نوشته شده توسط آنا | 9:22 بعد از ظهر | چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 •

عشق...

 

عشــق یعنی یک نـوازش ، بی ریـا .
عشــق یعنی غــرق در باران نــور .
عشــق یعنی سرو و بید و یک انار .
عشــق یعنی اتفاقی بس غــــــریب .
عشــق یعنی یک طلوع و یک غروب .
عشــق یعنی یـک سلام و یــک وداع .
عشــق یعنی تـــــــو ، عبــادتگاه من .
عشــق یعنی مــــن ، زیــارتگاه تـــو .
عشــق یعنی برتر از هر چیز نیـــک .
عشــق یعنی لـذت بیـــــــم وامیــــــد .
عشــق یعنی با غــــریزه در سفــــر .
عشــق یعنی یک جنــون ، دیوانگی .
عشــق یعنی رویای من ، رویای تو.

پ.ن:بهترم شکر خدا.مرسی از مهربونیاتون دوستای من

!! نوشته شده توسط آنا | 9:38 بعد از ظهر | یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 •

خسسسسسسسسسسسسسسسسستم

سلام.

امروز خیلی خسته ام از همه چی از همه کس.

این فقط به عنوان درد دل.

نمی دونم چمه.نمی دونم چرا هیچی اون طور که می خوام پیش نمیره.همه چی ضد همن.

از زندگی کردن خسته شدم.می تونم آخر ناشکر یه ها. به خدا می دونم. ولی دست خودم نیست.اولین باره که این طوری شدم.

همه چیم داره تغییر می کنه.زندگیم.درسم.عشقم بسکتبال.تازگیا تو هیچ کدوم موفق نیستم.

اه.اه.اه

خسته شدم از همه چی.

چند وقته می خوام بزنم زیر گریه.ولی آدمی نیستم که سریع گریم بگیره.آه.کاش کمی گریه می کردم تا شاید کمی آروم شم.

باز هم میگم ..

فقط چون شماها دوستام بودین و اکثرتون رو هم ندیدم خواستم کمی درد دل کنم دوستای من.

!! نوشته شده توسط آنا | 0:13 قبل از ظهر | پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 •

مینویسم...

بیا بنویسیم که خدا ته قلب آیینه س...
مینوسم یاد ، تو بخوان باد و به تندی بگذر...
مینویسم باران ، تو بخوان قصه نم دار علف بر تن دشت...
مینویسم سرما ، تو بخوان سردترین روز خدا...!
مینویسم برف ، تو بخوان یخ زدن آن گل سرخ که در سینه کوه ، روزی هیاهو میکرد...
مینویسم شوق ، تو بخوان تپش بی وقفه دل!! از هرم نگاهی لرزان...
مینویسم عشق ، تو بخوان لرزه غم بر قامت بید..!!
مینویسد سهراب : تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن !
مینویسم تو اگر ماندی و خواندی، در باد ، در آن سردترین روز خدا !
به سهراب بگو : تپش باغ از آن سردتر است که توان دید و چشید طعم خدا را در آن....

!! نوشته شده توسط آنا | 10:46 قبل از ظهر | سه شنبه دهم شهریور 1388 •

...

اگه بگم قول میدم تا همیشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم

اگه بگم تو آسمون عشق من فقط توئی

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها توئی

اگه بگم قلبو نذر نگاهت می کنم

اگه بگم ماه منی ؟هر نفس راه منی

اگه بگم بال منی؟ لحظه پروار منی

میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال

میشی برام باغبون میوه های تشنه ی وکال

میشی برام ماه شبای بی سحر

میشی برام ستاره ی راه سفر

آره میشی!

ولی بدون هر جا باشی یا نباشی

مال منی!

!! نوشته شده توسط آنا | 10:45 قبل از ظهر | جمعه سی ام مرداد 1388 •

تبریک...

تبریک.تبریک...

بعد از دو سال دوباره قهرمان شدیم...

به بچه های تیم .به دوستداران بسکتبال.به عاشقان بسکتبال.به همه. به آیدین عزیزمون هم تبریک می گم واقعا نبودش تو زمین حس شد...

ولی اونایی که آیدینی بودن تو زمین دیدنش ...اونم خوشحال بود...دیدینش؟

باز هم تبریک!

!! نوشته شده توسط آنا | 10:1 بعد از ظهر | یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 •

...

5 greatest words : I dun wana los U 

4 pleasant words : I care for U. 

3 sweet words : I admire U. 

2 wonderful words : miss U. 

1 most important word : YOU   

5 تا از بزرگترین کلمات : من نمیخوام از دستت بدم. 

4 تا از دوست داشتنی ترین کلمات : تو برام مهم هستی. 

3 تا کلمه ی شیرین : تورو تحسین میکنم. 

2 تا کلمه ی شگفت انگیز : دلتنگت هستم. 

1 کلمه که از همه مهمتره : "تو"

!! نوشته شده توسط آنا | 3:16 بعد از ظهر | شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 •

...

 

تو را نمی دانم

اما اولین نگاه من به تو

نه از سر مهر بود

ونه در زیر ماهتاب.

و روزگار بارها و بارها

نگاه ما را در هم آمیخت

تا به تو بیاندیشم

اما این بار

از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم

هر چند که دیگران

معنی این نگاه را نفهمیدند

.

.

.

                                                                     (از رمان مهر و مهتاب نوشته نگین حوزه لو)

!! نوشته شده توسط آنا | 8:8 قبل از ظهر | چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 •

I love my NAME when u say it, 

I love my HEART when u love it, 

I love my LIFE when u are in it.   

چشامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم، 

اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی، 

قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی، 

پیوست ۱: سلام،من برگشتم.جای همه ی دوستای مهربونم خالی بود.(بی نظیر بود)

پیوست ۲: باز هم نمی دونم نویسندش کیه!

!! نوشته شده توسط آنا | 9:6 بعد از ظهر | پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 •

بر می گردم...

To Luv some1 is madness, 2b loved by some1 is a Gift,

Loving some1 who loves u is a duty, but being loved by some1 whom u luv is LIFE.   

دوست داشتن یه نفر دیوونگیه، دوست داشته شدن توسط یه نفر یک هدیه ست

دوست داشتن کسی که دوست داره وظیفست، اما دوست داشته شدن توسط کسی که دوسش داری زندگیه!  

In life luv is neither planned nor does it happen for a reason but when the luv is real  it becomes your plan for life n reason for living. 

 

توی زندگی عاشق شدن نه برنامه ریزی شدست و نه با دلیل اتفاق میفته...اما وقتی که عشق حقیقی باشه تبدیل میشه به برنامه ی زندگیتون و دلیل زنده بودنتون!

 

پیوست۱:  به مدت ۱ هفته یا بیشتر میرم زادگاهم.میرم تبریز.

تا برمی گردم مراقب تمنای عارف .و  مراقب خودتون باشین دوست جونیای من

پیوست ۲ :نمی دونم نویسنده این متن کیه!!

!! نوشته شده توسط آنا | 1:42 بعد از ظهر | پنجشنبه هشتم مرداد 1388 •

در گلو شکست...

 

 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود.صدا در گلو شکست.

 

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه دل ما در گلو شکست

 

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

 

ای داد...کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای...های های عزا در گلو شکست

 

آن روز های خوب که دیدم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

 

((بادا))((مباد))گشت و ((مبادا)) به باد رفت.

آیا ز یاد رفت و چرا در گلو شکست

 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

 

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

                                                                    *قیصر امین پور*

!! نوشته شده توسط آنا | 2:30 بعد از ظهر | دوشنبه پنجم مرداد 1388 •

تفلده...

سلام...

امروز نه حرفی برای گفتن دارم نه شعری و نه متنی برای نوشتن...

فقط...

امروز.....

امروز ۲۰ ساله شدم.

تولد ۲۰ سالگیم مبارک.

!! نوشته شده توسط آنا | 0:20 قبل از ظهر | شنبه سوم مرداد 1388 •

...

 

تحقیر میشدم که تو قد جهان شدی

                                                با روح بغض کرده من اشنا شدی

سرما گرفته بود دو دست مرا که تو

                                               در این دو قطب یخ زده اتشفشان شدی

و من تمام وسعت خود را دعا شدم

                                               شاید تو مستجاب شوی ،ناگهان شدی!

روح مرا سکون عجیبی گرفته بود

                                               دریا شدی و باد شدی،بادبان شدی

تسخیر کرده بود مرا دستهای خاک

                                                تو امدی و بال مرا اسمان شدی

تاریک بود دخمه بختم که امدی

                                                 تنها ترین ستاره این کهکشان شدی

چیزی نداشتم همه از دست رفته بود

                                                اما برای من ، تو زمین و زمان شدی

فرقی نمی کند که به هم میرسیم یا !...

                                                 در سینه ام برای ابد جاودان شدی

!! نوشته شده توسط آنا | 9:20 بعد از ظهر | یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 •

...

 

آنهايي كه خود را هوشمندتر از آن مي دانند كه وارد دنياي سياست نشوند

 مجازاتشان آن است كه توسط كساني كه احمق هستند اداره شوند !

                                                                                                                       *  افلاطون*

!! نوشته شده توسط آنا | 9:52 بعد از ظهر | سه شنبه نهم تیر 1388 •

به غیر از انسان هیچ چیز ارزان نیست

دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست!

                                                        *حمید مصدق*

!! نوشته شده توسط آنا | 6:10 بعد از ظهر | پنجشنبه چهارم تیر 1388 •

...

                       

                           دوستای سبز و آسمونی من...

                                               روحتان شاد و یادتان گرامی ...

 

!! نوشته شده توسط آنا | 6:51 بعد از ظهر | پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

خدای من...

گفتـــــــــگو بــــــا خـــــــدا


I dreamed I had an interview with
god
خواب ديدم در خواب با خدا گفتگويي
داشتم

God asked
خدا گفت

So you would like to interview me
پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

I said ,If you have the time
گفتم اگر وقت داشته باشيد

God smiled
خدا لبخند زد !

My time is eternity
وقت من ابدي است

What questions do you have in mind
for me
چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي
از من بپرسي ؟

What surprises you most about human
kind
چه چيز بيش از همه شما را در مورد
انسان متعجب مي کند ؟

God answered
خدا پاسخ داد :

That they get bored with child hood
اين که آنها از بودن در دوران کودکي
ملول مي شوند



They rush to grow up and then

 عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد

long to be children again
حسرت دوران کودکي را مي خورند

That they lose their health to make
money
اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن
پول مي کنند

and then
و بعد

lose their money to restore their
health
پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند

That by thinking anxiously about the
future
اينکه با نگراني نسبت به آينده

They forget the present
زمان حال را فراموش مي کنند

such that they live in nether the
present
آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي
کنند

And not the future
نه در آينده

That they live as if they will never
die
اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ،
نخواهند مرد


and die as if they had never lived
و آنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده
اند

God's hand took mine and
خداوند دستهاي مرا در دست گرفت

we were silent for a while
و مدتي هر دو ساکت مانديم

And then I asked
بعد پرسيدم

As the creator of people
به عنوان خالق انسانها

What are some of life lessons you
want them to learn
مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي
را ياد بگيرند ؟

God replied with a smile
خداوند با لبخند پاسخ داد :

To learn they can not make any one
love them
ياد بگيرند که نمي توان ديگران را
مجبور به دوست داشتن خود كرد

but they can do is let themselves be
loved
اما مي توان محبوب ديگران شد

To learn that it is not good to
compare themselves to others
ياد بگيرند که خوب نيست خود را با
ديگران مقايسه کنند

To learn that a rich person is not
one who has the most
ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد
but is one who needs the least
بلکه کسي است که نياز کمتري دارد

To learn that it takes only a few
seconds to open profound wounds in
persons we love
ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي
توانيم زخمي عميق در دل کساني که
دوستشان داريم ايجاد کنيم

and it takes many years to heal them
ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن
زخم التيام يابد

To learn to forgive by practicing
for giveness
با بخشيدن بخشش ياد بگيرند

T o learn that there are persons who
love them dearly
ياد بگيرند کساني هستند که آنها را
عميقا دوست دارند

But simly do not know how to express
or show their feelings
اما بلد نيستند احساسشان را ابراز
کنند يا نشان دهند

To learn that two people can look at
the same thing
ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک
موضوع واحد نگاه کنند

and see it differently
اما آن را متفاوت ببينند

To learn that it is not always
enough that they be forgiven by
others
ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران
آنها را ببخشند
The must forgive themselves
بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند

And to learn that I am here
و ياد بگيرند که من اينجا هستم

ALWAYS
هميشه

!! نوشته شده توسط آنا | 12:10 بعد از ظهر | سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 •

تار زلفت

                                   از بس به تار زلفت دلها گرفته منزل                          

                               دل را کجا بجویم٬یک زلف و این همه دل

 

 

تو دوری از برم دل در برم نیست                                هوای دیگری اندر سرم نیست

بجان دلبرم کز هر دو عالم                                        تمنای دگر جز دلبرم نیست

                              

 

                                     آرام جانم ٬سرو روانم٬من بی تو نمانم

                                بیا ای نازنین٬بیا ای مه جبین٬دردت به جانم

 

 

از غم عشقت دل شیدا شکست                              شیشه می در شب یلدا شکست

بسکه زدم ریگ بیابان به کف                                   خار مغیلان همه در پا شکست

!! نوشته شده توسط آنا | 8:40 قبل از ظهر | یکشنبه هفدهم خرداد 1388 •

...

 

یقین درم اثر امشو به های های مو نیست

که یار مسته و گوشش به گریه های مو نیست

خدا خدا چه ثمر ای موذنا کامشو

خدا خدای شمایه و خدا خدای مو نیست

نمود خونمه پامال و خونبهامه نداد

زدم چو بردمنش دست گفت پای مو نیست

بریز خونمه با دست نازنین خودت

چره که بهتر از ایی هیچه خونبهای مو نیست

بهار اگر امشو صد بار بمیرم از غم دوست

به جرم عشق و محبت هنوز جزای مو نیست

                                                                         ملک الشعراء بهار

!! نوشته شده توسط آنا | 7:41 بعد از ظهر | دوشنبه یازدهم خرداد 1388 •

با تو...

با تو بوده ام!همیشه و در همه جا.

با تو نفس کشیده ام.با چشمان تو نگاه کرده ام.

مرا از تو گریزی نیست٬چنان که جسم را از روح٬و زمین را از آسمان٬

دلیل حیات من تو بوده و هستی٬

آنچنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام علت بودن من تو هستی٬

پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است نازنین برادرم.

!! نوشته شده توسط آنا | 10:54 قبل از ظهر | یکشنبه سوم خرداد 1388 •

هر کسی به جز خودت پر

 

پریزاد قصه های شیرینم! دلتنگم و تنها نگاه پر از محبت توست که گویای این دلتنگی است.دلتنگم و تنها نگاه گرم و بی ریای تو را خواهانم.دلتنگ و تنها طنین صدایت آرامش قلب من است.دلتنگم و دلتنگی ام تنها با وجود تو رنگ خواهد باخت.

نازنینم ! ذره ذره ی وجودم تقدیم به تار تار موهایت .زندگی ام فدای قامت برازنده ات.چشمهایم نثار قدمهای استوارت . و بود و نبودم تنها برای نفس هایت.

رفتی و گریز تو یعنی مفتون شدن من و مبرا شدن تو از هر چه بود و نبود.رفتی و تنها یاد بودت در گوشه گوشه ی نگاه رنجورم خودنمایی می کند.

دلتنگی ام را به پاس چشمان زیبایت نادیده می گیرم . قامت دلربایت را همیشه در آیینه ی ذهنم به تصویر می کشم تا همیشه یاد و نامت  سر لوحه ی زندگی ام باشد.

رفتی و آسمان برای رفتنت از گل پرهای خود شبنم را تقدیم چشمانم کرد.

غزال نگار دل غریبه ی من ! رفتی و هنوز رفتنت را باور ندارم.
!! نوشته شده توسط آنا | 6:12 بعد از ظهر | چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 •

...

نلسون ماندلا:از خدا پرسیدم :خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

خدا جواب داد:گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر.با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.شک هایت را باور نکن.و هیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید مهم این نیست که قشنگ باشی قشنگ این است که مهم باشی حتی برای یک نفر!

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است که با تمام توان شروع به دویدن کنی.

کوچک باش و عاشق...که عشق میداند آئین بزرک کردنت را .بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی.

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن.

فرقی نمی کند گودال باشی یا دریای بیکران ...زلال که باشی آسمان در توست.

!! نوشته شده توسط آنا | 8:1 بعد از ظهر | سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 •

یادم باشد...

 

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسی بربخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر

و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد در برابر فريادها سكوت كنم

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم

و از آسمان درس پاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن

به دنيا آمده ام ..... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

يادم باشد زندگي را دوست دارم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

                                                    طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

!! نوشته شده توسط آنا | 8:56 بعد از ظهر | شنبه پانزدهم فروردین 1388 •

بهار...

 

بهار را باور کن

باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

وبهار

روی هرشاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سرو و سینه گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست...؟

حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دل تنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن

                                                                  

                                                                فریدون مشیری

نوروز باستانی یادآور شکوه ایران و یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار راست گفتارو نیک کندار خجسته باد

!! نوشته شده توسط آنا | 11:8 بعد از ظهر | پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 •

عقاب

 

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آن ها بزرگ شد.

 در تمام زندگیش همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد. سالها گذشت و عقاب خیلی پیر شد.

 روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.

 او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی بالهای طلاییش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد و پرسید: این کیست؟

همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد.

زیرا فکرمی کرد یک مرغ است

!! نوشته شده توسط آنا | 9:8 بعد از ظهر | یکشنبه یازدهم اسفند 1387 •

سکوت...

 

 

سکوت سهم ماست اعتراض نیست!

همراهی مهر می آورد و مهر رنج

اگر همراه خوبی نیافتی همچون کرگردن تنها سفر کن!

 

 

آن زمان که تو به دیواره حصار دور من می کوبیدی

من جسارت همراهی نداشتم.

ولی اکنون!

نور با هر سرعتی که می خواهد بتابد بگذار بتابد

تو با من مهربان باش!

!! نوشته شده توسط آنا | 12:3 بعد از ظهر | جمعه دوم اسفند 1387 •

RSS